شش موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتن که
شما هچ گاه آن ها را نمی دانستید.
۱- او با سر بزرگ تولد شد
وقتی انیشتن به دنیا امد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ بود تا آنجایی که مادر
او تصور می کردفرزندش ناقص است،اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه ی
طبیعی بازگشت.
۲- حافظه اش به خوبی آنچه تصور می کرد نبود.
مطمئنا انیشتن می توانسته کتاب های مملو از فرمول و قوانین را حفظ کند. اما برای
به یاد آوری چیز های معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته است.او یکی از بدترین
اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود.
۳-او از داستان های علمی - تخیلی متنفر بود
انیشتن از داستان های تخیلی بیزار بود.زیرا که احساس می کردآنها باعث تغییر درک
عامه مردم از علم شوندو در عوض به آنها توهم باطلی از چیزهایی که حقیقتا
نمی توانند،اتفاق بیفتند،میدهد.
به بیان او من هرگز در مورد آینده فکر نمی کنم ، زیرا که آینده به زودی می اید.به
این دلیل او احساس می کرد ،کسانی که به طور مثال بشقاب پرنده ها را می بینند،
باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.
۴-او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد.
در سال ۱۸۹۵در سن ۱۷ سالگی ،انیشتن که قطعا یکی از نوابغی است که تاکنون
متولد شده،در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوئیس رد شد.
در واقع او بخش علوم و ریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده
مثل تاریخ و جغرافی رد شد.وقتی که بعدها از او در این رابطه از او سوال شد او
گفت آنها بی نهایت کسل کننده بودند و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات
را در خود احساس نمی کرد.
۵-علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت
انیشتن در سنین جوانی دریافته بود که شصت پا باعث ایجاد سوراخ در جوراب
می شود سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا نکند و این عادت تا زمان مرگش
ادامه داشت.علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس
نمی پوشید.و عقیده داشت یا مردم او را می شناسند و یا نمی شناسند پس این مورد
قبول واقع شدن(آن هم از روی پوشش) چه اهمیتی می تواند داشته باشد.
۶-او فقط یک بار رانندگی کرد
انیشتن برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینانش
کمک می گرفت .راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت میکرد بلکه همیشه در طول
سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت.
انیشتن سخنرانی مخصوص به خود را انجام میداد و بیشتر اوقات راننده اش به
طور دقیقی آنها را حفظ می کرد.
یک روز در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند در ماشین پرسید چه کسی
احساس خستگی می کند ؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او
جای انیشتن سخنرانی کند سپس انیشتن به عنوان راننده او را به خانه باز گرداند.
او قبول کرد،اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از
راننده اش پرسیده شود او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتن درست از آب در
آمدو دانشجویان در پایان سخنرانی انییشتن جعلی شروع به مطرح کردن
سوالات خود کردند.
در این حین راننده با هوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که راننده من نیز
می تواند به آنها پاسخ گوید.سپس انیشتن از میان حضار بر خاست و به راحتی به
سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد
+ نوشته شده توسط عبدالرسول رضایی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت
22:52 |